علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

درد و دل مادرانه...

  میخوام تو این پست کلی واست بنویسم از بزرگ شدنات. گاهی به خودم میگم واااای علی چقد زود داره بزرگ میشه درسته خیلی سخت گذشت تا به اینجا رسیدی مخصوصا اون چهار پنج ماهه اول که خیلی دورانه سختی بود . منم مادری بودم که تازه داشتم این چیزا رو میدیدم و تجربه میکردم البته مامان جون مهربونم خیلی کمکم کرد و از تجربیاتش استفاده کردم . یادمه اولین شبی که بعد از 50 روز پیش مامان جون بودم وسایلا رو جمع کردیم و اومدیم خونه خودمون چه شبه سختی بود همش نگرانه این بودم که یه وقت خوابم نبره تو گریه کنی متوجه نشم یه وقت تو خواب صورتت نیاد رو تشک و خفه شی نتونی نفس بکشی و..... ولی دیدم نه بابا حسه مادرانه خیلی قویتر از این حرفاست که خواب بمونی و چیزی م...
30 آذر 1393

آتلیه مامان

چند روز پیش میخواستیم بریم خونه بابا جون و طبق معمول کلنجار رفتن سر لباس پوشیدن آقا با بابا که اصلا راه نمیای هر چقدرم بابا میگه من میرم شما رو نمیبرما تو هم انگار نه انگار خم به ابرو نمیاری . مشغول بازی بودی و اصلا نمیومدی که شلوارتو پات کنم رفته بودی کفش مامان و پوشیده بودی .منم از موقعیت استفاده کردم.سریع یه کلاه و توپ آوردم و ازت عکس گرفتم بعد عکسارو نشونت دادم و گفتم ببین شلوارت خوشکل نیس بیا اینو بپوش تا دوباره عکس خوشکلتر بگیرم.تو هم خدا رو شکر قبول کردی.البته همیشه اینجوری نیستیاااا گاهی وقتا همکاری نمیکنی  ولی کلا وقتی من بخوام لباساتو تنت کنم مشکلی باهات ندارم.ولی با بابا اصلا کنار نمیای تو این عکسا هم نهایت همکاری رو کردی آفر...
23 آذر 1393

محرم 93

با شروع ماه محرم اولین چیزی که واست خریدیم طبل بود.بعد از اونم یه پیرهن مشکی بود که مادر جون فرشته واسه تو و سارینا خرید.دستشون درد نکنه همایش حضرت علی اصغر میخواستیم بریم شاهچراغ ولی چون من تنها باید میرفتم و بابایی نمیتونست وارد بشه,مامان جون طوبی هم که مهمون داشت. اونجا هم میدونستم که خیلی شلوغ میشه واسه همین گفتم شاید شما خسته بشی و رفتیم حسینیه ثارالله که نزدیک بود بهمون بابا ما رو پیاده کرد و رفت یه کم زود رسیدیم خیلی شلوغ نبود تو هم کلی بازی کردی مراسم که میخواست شروع شه دیگه گل پسری خسته شده بود هی نق . غر. که بریم چون شلوغم شده بود حسابی دیگه طاقت نداشتی که زودی بری بیرون واسه همین زنگ زدیم به بابا اومد دنبالمون و برگشتیم ای...
13 آذر 1393

تفریح و گردش

یه مدتیه که تصمیم گرفتم ببرتم یه مهدکودکی هست نزدیک خونموم البته نه به طور آموزشی,بلکه بازی فقط.یعنی از اتاق بازیشون استفاده کنی.تا بتونی بیشتر با بچه ها باشی و یه کوچولو هم از مامان دور شی و با غریبه ها باشی آخه خیلی به مامانی وابسته ای. یه روز با هم رفتیم و منم توی راه کلی واست توضیح دادم که اونجا چجور جاییه و خوشبختانه شما هم همکاریه کامل کردی اصلافکر نمیکردم به راحتی ازم جدا شی در صورتیکه وقتی تاب و سرسره و کلی اسباب بازی دیدی حتی با من خداحافظی هم نکردی سریع رفتی داخل منم اومدم بیرون توی حیاط  20 دقیقه ای داخل بودی که یهو مربی اومد و صدام زد گفت که علی هی میگه مامان منم اومدم پیشتو یه کم بازی کردی ولی خسته شده بودی منم اصرار نکر...
11 آذر 1393
1